هم‌نوا

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
آخرین نظرات

رمان بوسه __ قسمت یازدهم

يكشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۴، ۱۰:۱۴ ق.ظ
رمان بوسه 
قسمت یازدهم
بچه ها زود باشید ما مهمون داریم باید برم .
شیدا: توهم کشتی مارو با این مهمونت .الان دوهفتست خونتونن دیگه .بازم ومهونن.
وفا: وا شیدا جون این چه حرفیه ،هرکی بیاد خونه شما بمونه میشه صابخونه.
سامره: راست میگن بچه ها دیگه خیلی زشته اینطور حرف زدن ،اصن در شخصیتت نمیگنجه اینجور حرف زدن.
شیدا: راست میگید بچه ها ! بخدا من اصن منظوری نداشتم بوسه ،فقط میخواستم بگم اونا دیگه مهمون نیستن که خودمونی شدن دیگه ،یعنی اینکه راستش نمیدونم چی بگم ببخش دیگه .
بوسه خند ید وگفت: بابا بچه ها گذاشتنت سرکار تو چه ساده ایی.
وفا: راستی قضیه خواستگاری چی شد .
بوسه :هیچی دیگه  یه جشن رفتن همونجا دیدن وپسندیدنو قرارگذاشتن .فردا شبم قراره بیان خونمون برای خرفای تکمیلی .
شیدا: تف به این شانس ما اینهمه تو دانشگاه ،اینهمه تو فامیل ،غریبه هیشکی مارو نمیبینه انگار.
سامره: میبیننت که فقط مورد پسند نمیشی .
شیدا: چرا مگه من خیلی زشتم ؟
بوسه : نه عزیزم شما خیلیم خوشگلی فقط یه ذره ،یه کوچولو مشکل داری که ایشالا اونم درست میشه وشوهرم میکنی.
شیدا: اونوقت این مشکل من چیه ؟
وفا: هیچی مشکل بزرگی نیست عزیزم فقط یه کوچولو مخت تاب داره که اونم اهمیت نداره میگردیم یه تاب دار برات پیدا میکنیم .
شیدا عصبانی به سمت بچه ها حمله کرد .تا دم ماشین بوسه دویدند.شیدا نفس نفسی زنان گفت : خیلی نامردید من عقلم کمه .
بوسه ،سامره،ووفا هرسه باهم گفتند: تو بهترین دوست مایی عزیزم .
بوسه بچه ها را تا مسیرهایی رساند وبه سمت خانه رفت ترافیک سنگین نبود وزود به خانه رسید.
مادر وسالومه وفریبا در باغ نشسته بودند ومشغول خوردن چای بودند.
فریبا با دیدن بوسه بلند شدو گفت : سلام بوسه جان خوش اومدی .
بوسه به سمت آنهارفت وبا گرمی گفت:  سلام به خوشگل خانومای خونه .چکار میکردید .
مهراز: درمورد خودمون صحبت میکردیم ،از اون قدیما.
سالومه : خواستگاری ماهکم شد عین خواستگاری ما .یدفه ،ناگهانی.
بوسه : قضیه همون بارون وماشینو اینا دیگه.
فریبا: داشتید میگفتید بعد اون چی شد اومدن خواستگاریتون .
مهراز: بعد یه هفته یه روز که از دانشگاه اومدم خونه مامانم گفت برات خواستگار اومده .منم خیلی متعجب گفتم : کین مامان .
مادر: نمیدونم فقط گفت که پسرم دختر شمارو دیده وپسندیده .من اول قبول نکردم ولی خیلی اصرار کرد.حالا بذار بیان ،نخواستی نپسندیدی ردشون میکنیم .
مهرازنفس عمیقی کشید وگفت  : منکه پدر نداشتم بخوام ازش راهنمایی بگیرم قبول کردم واونا اومدن.
یه پسر قد بلند وخوش تیپ با پدرومادر وخواهرش .
چقد برام آشنا بود ولی یادم نمیومد کجا دیدمش .
بعد از حرفای بزرگترا مادرش ازم خواست با پسرش حرف بزنم .
رفتیم داخل اتاقم ،نمیدونستم چی باید بگم .اون شروع کرد کلی حرف زد واز خودشو کارشو کسبش گفت ،گفت هم درس میخونه هم کار میکنه ،دستش تو جیب خودشه ونیازی به حمایت کسی نداره.
راستش خیلی خوشم اومد ازش بخاطر اینکه فک کردم میتونم بهش تکیه کنم .
بعداز کلی حرف ازش پرسیدم قیافتون خیلی آشناست وای نمیتونم بجا بیارم .
خندیدو دست تو جیبش کردو یه پنجاه تومنی در آورد وگفت : اینو یه خانوم تو یه شب بارونی به عنوان کرایه به من داد که دلمو هم با خودش برد.
این شد که ما با هم ازدواج کردیم وتا الانم که خداروشکر اینجا نشستم خدمتتون .
سالومه : میبینی چقد زود گذشت انگار همون دیروز بود که تو مراسم عقدتو منم برای مسعود خواستگاری کردن .
بوسه : با اینکه من اینارو شنیدم ولی اینقد مامان قشنگ تعریف میکنه که همش فک میکنم اولین باره میشنومش.
فریبا نفس بلندی کشیدوگفت : آره والا خانوم چقد قشنگ بود.
بوسه: عروس خانوم کجاست .
سالومه .بالاست فک کنم تو اتاق تو باشه ،خوابش. میومد گفت میخواد تو اتاق تو بخوابه که تو بیدارش کنی.
بوسه : پس من برم سراغ عروس خانوم.
  • ۹۴/۱۱/۲۵
  • اکرم علی پور

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

متاسفانه به علت عملیات بروزرسانی، موقتا امکان ارسال نظر و نظرسنجی مطالب غیر فعال می باشد.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی