هم‌نوا

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
آخرین نظرات

رمان بوسه__قسمت اول

سه شنبه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۴، ۰۴:۰۱ ب.ظ
رمان بوسه
قسمت اول
بسم الله الرحمن الرحیم
 
دوباره خانه در سکوت فرو رفته بود.افراد خانواده هر کدام به دنبال کارهایشان رفته بودند.
مهراز مانده بود وهمدم همیشگیش فریبا.
چشمان زیبا وگیرای مهرازبه روی صورت فریبا چرخیدوگفت: فریبا جان کار داری برو منم کم کم شروع میکنم تا برگردی،
فریبا که یکی از دندانهای جلویش  افتاده بودوقیافه مهربانش را با نمک تر میکردلبخندی زد وگفت : نه خانوم جان .من همه کارامو همون اول صبح انجام دادم.منکه بعد نماز صبح خوابم نمیبره مش حیدرم که هیچ وقت خواب نداره.
مهراز شروع کرد به جمع کردن میز صبحانه .
طبق معمول بهراد وبوسه  با عجله صبحانه خورده بودند تا فرزاد موقع رفتن آنهارا هم به دانشگاه ببرد،اصرار پدر هم برای کمی زودتر بیدار شدن وخوردن صبحانه کامل هیچ فایده ای نداشت.
با اینکه سالها فریبا در خانه آنها مهشغول کار بود ولی همراز دوس داشت که آشپزی را خودش انجام دهد.
فریبا کار رفت وروب خانه را به عهده داشت .
خانه مهراز وفرزاد خانه بزرگ ومجللی بود که خود فرزاد آن را طراحی کرده بود .
خانه آنهاهمیشه پر از عشق وصفا بود عشقی که با داشتن دوفرزندشان بهراد وبوسه زیبایی ولطافت بیشتری به خود گرفته بود.
این خانه برای مهراز در یک چهار دیواری خلاصه نشده بود ،این خانه را فرزاد بعداز کلی سختی بند بندش را آجر به آجرش را خودش ساخته بودودر دهمین سالگرد ازدواجشان به مهراز هدیه کرده بود.
خانه ایی ویلایی ،با باغی بسیار زیبا ودلبازودرختانی سربه فلک کشیده.
نمای ساختمان از دور بسیار زیبا بود ساختمانی سفید در میان باغی پر از گلودرخت وسبزه دور تا دور دیوارهای خانه بابوته های شمشاد پوشیده شده بود.
درختان سیب وگیلاس زیبایی خاصی رابه باغ در فصل بهار میدادوگل هایی که بابا حیدر با دستانش در ون باغچه کاشته  بود زیبایی باغ را صد چندان میکرد.
درون ساختمان دوبلکس بود .طبقه پایین فقط شامل آشپزخانه وپذیرایی وسرویس بهداشتی بود .سالنی بزرگ وبسیار شیک که باپرده ایی به رنگ آبی فیروزه ایی تزیین شده بود .وهارمونی خاصی به رنگ فرشها ومبلها داده بود ،اینها همه نشانه آن بود که مهراز یک کدبانوی به تمام معناست.طبقه دوم خانه هم اتاق های خواب را تشکیل میداد که هرکدام حمام وسرویس جدا گانه داشت.
اتاق بوسه با دکوراسیون مشکی وقرمز تزیین شده بود عکسهای خانوادگی روی دیوار خودنمایی میکرد .
به محض ورود به اتاق تخت بزرگ با دوعسلی که یکی مشکی ودیگری قرمز بود به چشم میخورد.
پرده های اتاق بوسه همیشه کناربود چون بوسه دوس داشت منظره باغ را همیشه روبرویش داشته باشد.
کنار اتاق بوسه ،اتاق بهراد بود برادر بزرکتر بوسه که بارنگ سفید وسورمه ایی تزیین شده بود یک عکس بزرگ خانوادگی روی دیوار خودنمایی میکرد.گوشه اتاق پیانوی بزرگی بود که بهراد با آن آهنگ های قشنگی میزد.
در گوشه چپ هم اتاق فرزاد ومهراز قرار داشت .اتاقی بزرگ ودلباز با تراسی زیبا،که روی نرده های آن با گلدانهای گل بسیار زیبا تزیین شده بود.
در همان طبقه دواناق مهمان هم بود که در صورت لزوم از آن استفاده میشد..
مهراز طبق عادت هرروزه بعد از جمع آوری میز به سمت یخچال رفت تا برای شام که همه دور هم جمع مبشوند غذایی تهیه کند .
در یخچال رابست وبه سمت فریبا برگشت وگفت: فریبا جان اگه مش حیدر امروز بیرون کار داره نهار رو پیش من بمون برای شب هم میخوام فسنجون بذارم بیشتر میذارم تو هم ببر.
فریبا گره روسریش را سفت کرد ودر حالی که دستمالش را در سطل آب میچلاند گفت : نه خانوم جان اگه اجازه بدی من کارامو تموم کنم برم چون بعد دوهفته روزگار قراره بیاد.
مهراز: این آقا روزگار ما دست پخت منو دوس نداره یا فسنجونو.
فریبا: نه خانوم جان این چه حرفیه ،اگه شما وآقا فرزاد نبودید که روزگار نمیتونست دانشگاه بره ودرس بخونه .
مهراز : این جوری نگو فریبا ،روزگار با تلاش شبانه روزی خودش دانشگاه قبول شدچند صباحی دیگه هم که درسش تمم بشه برای خودش آقای دکتر میشه هم باعث سربلندی شماست هم باعث افتخار ما.
فریبا با گوشه روسری اشک چشمش را پاک کرد وبه چشمان کشیده ومشکی مهراز نگاه کردو وگفت : خدا از دهنتون بشنوه .راستش خانوم من هیچ وقت اومدن اینجارو فراموش نمیکنم روزگار ۷ سالش بود که ما از شهرستان اومدیم تهران .
خدایی بود که ما با آقا فرزاد آشنا شدیم واومدیم تو اون خونه قدیمی مشغول شدیم .
نفس عمیقی کشید وادامه دادبعدشم که آقا اینجارو ساختن ،همش فکر میکردم که ما باید چکار کنیم .
وقتی آقا گفت که اینجا برای ما هم خونه ساخته دوباره متولد شدم خانوم جان.
آقا قبول زحمت کرد وهمه جور امکاناتی برای روزگار فراهم کرد ما که ازشون راضیم خدا هم از شما وآقا راضی باشه.
مهراز: وای فریبا تروخدا بازم شروع نکن هزاربار گفتی منم هزار بار جواب دادم که تو ومش حیدر برای ما حکم خانوادمونو دارید .
 
حالا نهارو میمونی یا میری پیش مش حیدر.
فریبا خند ای کرد وگفت میمونم خانوم جان چشم ،مش حیدرم رفته بیرون عصر میاد.
مهراز : حالااین شد حرف حساب خانوم خوشکله .
فریبا با لبخند به صورت مهراز نگاهی کرد ودوباره مشغول کار شد.

 

  • ۹۴/۱۱/۱۳
  • اکرم علی پور

نظرات  (۲)

  • قاسم صفایی نژاد
  • عالی بود
    موفق باشید
    سلام واقعا قلم زیبایی دارید
    لذت بردم
    موفق باشید

    ارسال نظر

    متاسفانه به علت عملیات بروزرسانی، موقتا امکان ارسال نظر و نظرسنجی مطالب غیر فعال می باشد.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی